شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۱
قهرمانی استقلال دور از دسترس نیست
شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰
گزارشی از فعالیت های مریم گلم ( تبلیغات خانوادگی !)

از فعالیت و نوشته های مریم در مجله فیلیپ ( که به همت اساتید و تعدادی از دانش آموزان منتشر می شود ) گزارشی در هفته نامه محلی Berliner Woche , Hellersdorf منتشر شد .
در شماره قبلی مجله فیلیپ ، مریم از رفتارهای ناهنجار و غیر طبیعی و نقش تهدید بر تحدید آزادیها در جامعه آلمان نوشته بود و در شماره اخیر این مجله از احساس فردی سخن می گوید که با آرایش ( گریم ) سالها مسن تر شده و اشاره می کند به کنش ها و رفتارهای متقابل فرد و جامعه .
لازم بذکر است که سه هفته بعد از انتشار مقاله مریم ، شبکه تلویزیونی RTL آلمان هم گزارشی پخش نمود در مورد فردی که با بستن وسایل و تجهیزات ، به دوران سالمندی خود ( 25 سال پیرتر ) سفر می کند و مجبور می شود همان وظایف روزانه خود را انجام دهد . طبیعی ست هدف این برنامه تاثیر کهولت بر توان کار بود و هیچ ربطی به مقاله مریم نداشت ، اشاره ای بود برای برخی سخن ها !
گزارش هفته نامه محلی برلین همراه با عکس مریم را می توانید در لینک زیر ، صفحه دوم ، مشاهده نمایید .
شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۰
برای مادرم
کاش خدا هم مادری می داشت تا فارغ از فراغ ، چنین بر دل تب دار در حسرت دیدار ، داغ دوری نمی زد .
کاش خدایگان هم بازاری داشت تا به سودای دیدار مادرم ، مطاعی از جنس جان به ازای آغوش جانان می دادم .
کاش خدایم ، طاقت به قدر مهر مادر می آفرید.
کاش خدا هم باور میکرد که خداست تا گاه خدایی کند !
مادرم روزت مبارک !
پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰
من و همکار آلمانی - 2
تعریف میکرد که هنگام بالا یا پایین رفتن از پله ها باید سگ ها را بغل کرد چون سگ ها اگر از پله ها بالا و پایین بروند ، کمر درد میگیرند .
البته ناگفته پیداست که این در مورد سگ هایی ست که جثه خیلی بزرگی ندارند .
دلم خیلی سوخت که دیدم حتی سگ ها از چنین حمایت قانونی برخوردارند . اما برای اینکه دل همکارم را بسوزانم و به قول خودمان جلوی او کم نیارم تا با هم ( در سوزاندن دل ) برابر شویم به او گفتم :
چیزی که من از قوانین آلمان فهمیدم اینه که بیشترین حمایت های قانونی از کودکان بعمل میاد و بعد خانم ها سهم می برند و بعد حیوانات ( بویژه سگ ها ) و در پاورقی و حاشیه کتاب قانون اگر جایی سفید مانده باشه ، در مورد مردها هم چیزی نوشته شده !
خندید و گفت درست میگی .....
اما واقعا خیلی دلم سوخت ، نه برای کمردرد سگ های آلمانی بلکه برای مردمم و وطنم ...
یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰
من و همکار آلمانی _ 1
میدونی ، همه می تونند به کشورشان و تاریخشان افتخار کنند و با صدای بلند این را اعلام کنند . اما ما تا به تاریخ آلمان می خواهیم اشاره کنیم و افتخار کنیم ، فورا جنگ های جهانی را جلوی چشممان می گیرند تا سکوت کنیم .
هر کشوری ، مثل شما ، مثل ترکیه ، همه حتی همین امریکا که اینهمه به خودش افتخار میکنه هم اشتباهات تاریخی انجام داده ، مگه امریکا در ویتنام ، عراق و افغانستان ، در ژاپن ( هیروشیما و ناکازاکی ) جنایت نکرده ، اما هیچکس به آنها چیزی نمیگه ، ... تازه اگه در آلمان مثلا پسر یه خارجی مثل ترک ها با چاقو به کسی حمله کنه ، میگند این حرکت برخاسته از فرهنگ و رسوم آنهاست و باید اصلاح بشه اما اگه پسر من با چاقو به کسی حمله کنه ، فورا میگند این فاشیسته ، نژادپرسته ...
دلم براش سوخت ، نمیدانم تا کی باید اینها تاوان دو جنگ فاجعه بار را پرداخت کنند . اما قدر مسلم بسیاری از آلمانی ها ( بسیاری واقعن کلمه ای نارساست که بسیار بیش از بسیارند آلمانی هایی که ) انسانهایی به غایت مهربان و انسان دوست هستند ، کافیه به مصیبت های طبیعی در جهان نظر کنیم تا ببینیم آلمانی ها تا چه حد داوطلبانه و پرتلاش به انسانها و کشورهای مصیبت زده کمک کرده اند .
وقتی در ژاپن آن سونامی وحشتناک روی داد ، تعدادی از آتش نشان های آلمانی داوطلبانه به ژاپن رفتند .
در گزارش تلویزیون آلمان ، از آنها پرسیده شده بود که آیا از اثرات رادیو اکتیویته نشت کرده از نیروگاه های اتمی نمی ترسند ؟
فرد داوطلب پاسخ داد : ما دوره های آموزشی کافی دیده ایم و الآن باید نشان بدیم که چه توانایی هایی برای کمک به مردم داریم ، ما باید برای کمک به مردم ژاپن اقدام می کردیم ( وظیفه ماست ) ...
خیلی از آلمانی به ما خارجی ها از سرلطف و از بالا نگاه می کنند ، این حقیقتی غیرقابل کتمان ست ( بویژه برای من که در شرق برلین زندگی می کنم این رفتار کاملن مشهود ست ، یا نفرت یا ترحم و البته گاه کسانی یافت می شوند که واقعا به چشم انسانی همشان خودشان به ما خارجی ها می نگرند ) اما نباید از فرهنگی که بین مردم این جامعه جا افتاده به سادگی گذشت ، فرهنگ تلاش و مبارزه ، فرهنگ " تنبلی ستیزی " !
به دوستم گفتم : میدانی در بین ایرانیان ، وقتی از آلمان صحبت میشه ، اول به چه چیزی اشاره می کنیم ؟
ما همیشه میگیم آلمان در فاصله کوتاهی دو بار در جنگ جهانی ویران شد ، بکلی ویران شد ، کشورش اشغال شد ، همه آنچه داشت از دست داد .. اما !
هر بار به سرعت و باتلاش و پشتکار ، کشورشان را به قدرتی غیرقابل انکار تبدیل کردند ...
کتمان نمی کنم که من از آلمان و آلمانی ها خوشم میاد ، حتی از زبان آنها که مثل همه چیز آلمانی ها برخاسته از دیسیپلین سخت و نظمی بارز ست .
یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۰
نشریه سه پنج و نقد اشعار رضا حیرانی
از این شماره قرار را بر این گذاشته ایم که در هر شماره ،یک شاعر،یک نویسنده،یک منتقد،یک مترجم،یک ادبیات در بیاوریم.بیاوریم به برایش،آوردن کنیم برایش،این شماره در آمده برای رضا حیرانی ست،او رو به روی چشم های شما قرار گرفته است،دارد سیخ به قرنیه شما نگاه می کند....
منتقدان شعر رضا حیرانی :
دکتر اسماعیل نوری علاء ، ناما جعفری ، سهراب رحیمی ، امید شمس ، مهدی اروند ، پیام فتوحیه پور ، علی عبدالرضایی ، حسین مکی زاده ، رویا تفتی ... و اشعاری از رضا .
دکتر اسماعیل نوری علا ء :
.... اما راست بگویم رضا حیرانی !
کتابت را یک نفس تا به آخر خواندم و الآن که این کلمات آسیمه سر را می نویسم هنوز مست لذت هوشیارساز آنچه هایی هستم که تو _ در تنهایی خویش _ بر روی کاغذ آورده ای تا بخوانمت و با تو ما شوم ، حتی اگر تو در ضیافت خوانندگانت غایب باشی .
راست بگویم ، حوصله نوشتن هم نداشتم .اما می بینم که سکوت در مقابل این مجموعه بالغ و رقصنده و کافر ، خیانت به همه عمری ست که در این راه طی شده است ... در تو تعادلی یافتم که سالها گم کرده بودم ... پس زنده باد تو ...
ناما جعفری :
رضا حیرانی زیر جهان زده ست با شاخی که از گاویش دارد .او در این شعرها مقابل تمام آدم های پفکی ایستاده است ....
امید شمس :
به طور قطع این بهترین چیزی ست که من از تو خوانده ام رضای عزیزم و به طور قطع یکی از بهترین هایی که در این دوره نوشته شده است .
مهدی اروند :
من واکنش ها به این شعر را عصبی می بینم ....فدای تو و غیرتی که در توست و در شاعران نیست ....
پیام فتوحیه پور :
... وقتی بی شک نمی شود کاری کرد همین قدر بی شک فرصتی ست به صاعقه ای می دهی تا آسمان و زمین را به عقد هم درآورد ...
علی عبدالرضایی :
... ول کن این گاو و گوسفندها که صفحه را صحن مسجد می خواهند . این مراقبه ..(!) .. شاعرانه را چند جلسه ادامه بده تا شعرت بی دخالت او نوشته شود .متاسفانه این شعر هفده صفحه ای را فقط تو می توانی بنویسی . پس بجنب .
سهراب رحیمی :
رضا خیرانی را با سایه هایش دوست دارم با همان جنونش و آسایشش که روانی ست گاهی که دلش میگیرد . گاهی که دلم میگیرد شعرهایش را می خوانم ، تسکین ست برایم تورق او . ملاقات من با او فقط در شعرهایش بوده ... در سطرهایی که رو به ویرانی ست ، برایش آرزوی جنون های بیشتری دارم ...
حسین مکی زاده :
بازهم نمونه عالی بیت ایرانی . شعر اعترافی و دستمایه ای از هنر پسماند ." شاشیدن به ... " اعتراض ست ، " شاشیدن به ... " مبارزه ست و عصیان اصالت شاشندگی است .
رویا تفتی :
.... معجزه ماست که معجزه ای نداریم ، چرا که تنها آنانی که امید به خویش ندارند نیازمند معجزه اند ...
شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۰
روز وبلاگستان
روز جهانی وبلاگ !
درست یادم نمیاد از چه روزی وبلاگ نویسی را آغاز کردم ، شاید اواخر سال 83 یا اوایل سال 84 بود که وبلاگی را در پرشین بلاگ براه انداختم .
من حتی نمیدونستم چطور باید یک وبلاگ را درست کرد ، برادرم زحمتش را کشید و نام وبلاگ هم انتخاب اوست . اما از زمان شروع تا یکی دو سال بعد فقط در بلاگفا و پرشین بلاگ می نوشتم و مصیبت این بود که این دو سایت بعد از گذشت چند ماه در وبلاگم را تخته می کردند !( جالبه که بعد از مدتی دوباره با همان آدرس و نشانی همان وبلاگ را می تونستم ثبت کنم ، روز از نو و روزی از نو )
شاید حدود هفت هشت وبلاگم در این دو سایت نفله شدند و من پررو تر از آنی بودم که از کار دست بکشم . به محض بسته شدن وبلاگم ، وبلاگی دیگر را براه می انداختم تا اینکه به پیشنهاد قلم ( پیوند کده ) به بلاگ اسپات اسباب کشی کردم . اولین دوستانم را در بلاگفا یافتم : باران زیبا ، کیانوش ، قلم ، ناخدا میداف و ...
اما چرا وبلاگنویسی !
آدم وقتی از وطن دور میشه ، و مخصوصن وقتی که مجبوره در محیطی تلخی های غربت را تحمل کنه که مردمش تو را در هرحال و همیشه بعنوان یک خارجی و وصله ناجور می بینند ، دلتنگی ها و غم غربت چنان بر تو سنگینی میکنه که باید راهی بیابی تا بتونی با اصل خودت ( وطنت ، فرهنگت و زبانت ) ارتباط داشته باشی .
بویژه اینکه مردم دور و برت کشورت را با حکومتت میشناسند و هر رفتار و گفتار آنها را به حساب فرهنگ و آداب و رسومت به حساب میارند . خیلی تلخه که می بینی همسایه ات بعد از صبح بخیر ، جمله ای از مسئولان ( حاکم ) بر کشورت را بازگو می کنه و نیشخندی میزنه که گویی در دل میگه ، هی ببین چه خوش شانسی که ...
باید جایی فریاد میزدیم که " ما ایرانیم " ! نه آنها که بنام ما ، هر خرافه ای را با صدای رسا بیان می کنند تا آبروی نداشته شان را به فرهنگ و هویت ملی ما گره بزنند. غده ای که در گلو بود راه نفس می بست ، مهم نبود که کسی شنوای حرفت باشه یا اصلا کسی به وبلاگت سربزنه ، مهم برای من این بود که موجی براه بیفته و بنوعی اعلام کنیم حساب ایرانیان را از جمهوری اسلامی جدا کنید .
مهم این بود که هر روز تعداد وبلاگها بیشتر بشه . کم کم حس مشترکی بین اهالی وبلاگ فارسی دیدم ، با وجود سلیقه های متفاوت ، دیدهای متغایر و موضوعات مختلف ، همه ( خودآگاه یا ناخودآگاه ) کمک می کردند تا دنیایی از جنس دیگه ساخته بشه ، فضایی که می شد در آن حرف دلت را بزنی ، از تجربه ها و خاطرات گرفته تا آرزوها و اهداف ، هیچکس مانعت نمی شد ، پرده حجب و رودربایستی ها به کنار میرفت و تو همانی می شدی که می خواستی . کم کم یاد گرفتم چطور وبلاگ هایی را بیابم که قلمشان به دلم می نشست .
نوشته کسانی را براحتی ( و به روز ) در اختیار داشتم که قبل ها برای پیدا کردن کتابشان باید به هزار در میزدم . و این معجزه وبلاگستان بود .
اما !
امروز که میبینم دوستان یکی یکی از این فضا دل میکنند دچار نوعی افسردگی میشم ، وقتی حکومت غاصب کشور دنیای وبلاگ ما را چنان مهم میبینه که برای چنگ انداختن بر آن حاضره تا سرمایه و وقت گزافی را پرداخت کنه ، چرا باید ما با کم کاری و دلسردی تن به خواست آنها بدیم .
وقتی سراغ وبلاگ هایی میرم که زمانی پر رونق بودند و امروز سرایشان سرور گذشته را نداره ، حسرت می خورم .
ما ایرانیم ، اما نکنه واقعا ما ایرانی ها همینیم که زود دلسرد و خسته میشیم ؟!
تا دنیا بدلیل همین نوشته هایی که هرکدام از ما در خلوتی و خلوصی می نویسیم ، توجهش به صبوری و متانت مردم تحت ستم ما جلب شد، سلاح را به صلاح غاصب زمین و ظالم زمان ، زمین گذاشتیم .
روز وبلاگستان فارسی ست ، کاش وبلاگنویسان همتی می کردند و رونقی دوباره به این دنیای مجازی می بخشیدند .
و باز رسم این روز بر اینه که هر کسی نام چند وبلاگ مورد علاقه اش ذکر کنه .
دلم می خواد قبل از همه از دو وبلاگنویسی نام ببرم که اولی ، آخرین جمله اش یادی از وبلاگنویسها بود و دومی تا آخرین ثانیه حیاتش ( بر روی تخت بیمارستان ) مشغول نوشتن مطلب ( در وبلاگش ) . جای ناخدا میداف و رامین مولایی خیلی خالیه .
من به همه وبلاگهایی که در پیوند وبلاگم قرار دارند ، علاقه دارم .خیلی از وبلاگهایی که خیلی دوستشون داشتم دیگه به روز نمشند ، مثل هاله ( کجایی ؟! ) ،مثل کیانوش ( تو دیگه چرا ! ) ، مثل قلم ( که فکر میکنم ازدواج کرده ! ) ، مثل مینو صابری ، مثل خیلی ها که فیس بوک وقتشون را پر میکنه ، ... چی بگم آخه !
فقط میتونم بگم حیف و صد حیف .اما امیدوارم اینها هیچوقت ناامید نشند :
باران زیبا ، نق نقو ، بلوچ ، مانی خان گل ،هادی خرسندی ، حسن درویش پور ، درپیروی از خرد ، کریم پورحمزوی ( با معرفت ) ، حافظه تاریخی ، اسد و بیلی ،مسعود برجیان ، یک گیله مرد ( کم کار شده ) ، عمو اروند ، امیریه ( استقلالی ) ، شهربانو ، فرهاد سلمانیان ( با همه کم کاریها و گرفتاریهایش ) ، کلموک جان ، ف م سخن ، ملای هیز ، خسن آقا ،زیتون ، بابک داد ، سیپریسک ، جمهور ، نوری علاء ، لقمانعلی ،زنانه ها ،دارالمجانین ، ...
پنجشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۰
امیدی به این استقلال نیست !
استقلال همانگونه که برنده بزرگ بازار نقل و انتقالات در زمینه جذب بازیکنان کلیدی و ستارگان فوتبال بود ، بازنده بزرگ از دست دادن بازیکنانی لقب می گیرد که می توانست بدون استفاده از سهمیه و پرداخت های آنچنانی در تیم خود حفظ کند !
استقلال تهران 12 بازیکن فصل قبل خود را ازدست داد ، شاید مهمترین ضعف مدیریت این تیم در اخراج محترمانه دو دروازه بان خود باشد : وحید طالب لو و محمدی !
در خط دفاع هم تنها دو دفاع مرکزی قابل اطمینان باقیمانده : حنیف و پژمان !
چگونه می توان امیدوار بود در بازیهای سنگین لیگ ، جام حذفی و مسابقات باشگاهی آسیا هیچکدام از مهره های خط دفاعی و دروازه بان این تیم با مصدومیت یا محرومیت مواجه نشوند !
بویژه آنکه مدافعین مرکزی بدلیل جنگ تن به تن دایمی با مهاجمان همیشه در معرض دریافت کارتهای رنگی هستند !
کنار گذاشتن بازیکنان یا جذب آنها تنها در حوزه مسئولیت مربی هر تیمی ست اما مظلومی با این ساده انگاری نشان داد تا چه حد از حقایق فوتبال بدور ست و هنوز بسیار مانده تا شایستگی رهبری تیمی مثل استقلال را بعهده گیرد .
در این میان از فتح اله زاده هم بعید بود با آن همه سابقه مدیریتی که همیشه بر آن تاکید داشته ( و پز میدهد ! ) چنین اشتباه مرگباری را (همچون دوره های قبلی ) تکرار کند . کافی توجه کنیم بازیکنانی که از تیم استقلال کنار گذاشته می شوند ، بازیکنانی هستند که هر تیمی آرزوی داشتن آنها را دارد . در دوره های قبلی بارها شاهد بودیم فوتبالیست هایی که از استقلال به تیم های دیگر رفته اند با چه انگیزه قوی و روحیه ی بالایی در مقابل تیم سابق خود بازی می کردند و بارها و بارها همین انگیزه و روحیه سبب شد تا آنان بتوانند به تنهایی سد راه آبی پوشان شوند .
از این نکته که بگذریم ، می بایست دوباره به کمبود نفرات مورد اطمینان در دفاع و دروازه اشاره نمود .
رحمتی امروز تنها سنگربان استقلال ست . تصور کنید روزی بنا بدلایلی ( مشکلات خانوادگی ، عدم دریافت پول ، بیماری ، فوت بستگان یا ... ) رحمتی با روحیه ای عصبی درون دروازه قرار گیرد . طبیعی ست که در این شرایط دریافت کارت زرد ( یا قرمز ) بسیار محتمل ست . در اینصورت استقلال می ماند و دروازه بان دومش ( زرین ساعد ) که در فصل گذشته به دریافت گل های بسیار در هر بازی عادت نموده !
کدام عقل سلیمی حاضر شد تا طالب لویی را که از نظر فنی ، اخلاقی و تعصب به پیراهن آبی همیشه الگو و نمونه بود ، از دست بدهد .
بدون در نظر گرفتن سلایق شخصی و تنها به لحاظ در اختیار داشتن مجموعه ای همگون و کامل ،مطمئنا حفظ برخی از بازیکنانی که از استقلال جدا شده اند ، ضروری بود . مثل : طالب لو ، شکوری ، سید صالحی و روانخواه !
در مورد طالب لو و ضرورت داشتن دو دروازه بان مطمئن صحبت شد . با توجه به کمیت خط دفاعی ، لزوم حفظ شکوری هم نیازی به تاکید ندارد که او از 3 مدافع وسطی که کنار گذاشته شده اند بمراتب بهتر بود .
استقلال امروز فاقد مهاجم سرزن حرفه ای ست . تصور کنیم در بازی مقابل تیم هایی که اجازه نفوذ از قلب خط دفاعی را نمی دهند و یا در مواجهه با تیمی که بدلیل کوتاهی قد دروازه بان یا بازیکنان دفاع مرکزی ( یا ضعف در بازی هوایی ) ، مربی ارسال از جناحین را مد نظر قرار دهد . یا حتی در مسابقاتی که در دقایق پایانی نیاز به گل داریم ، ارسال توپ های مستقیم و سانتر از جناحین در دستور کار قرار گیرد . در چنین شرایطی کدامیک از بازیکنان فعلی قادر خواهند بود تا نقش سرزن را ایفا نماید ؟
در فصل پیش این وطیفه بعهده سید صالحی بود و در برخی اوقات بعهده حنیف عمران زاده ای که پست تخصصیش دفاع مرکزی ست .
امروز استقلال باوجود داشتن حنیف ، قادر نیست تا از او بخواهد در مواقع ضروری در خط حمله قرار گیرد چرا که با کمبود مدافع برای جایگزینی او روبروست !
همچنین در خط میانی ( چه در سیستم 4-4-2 یا 4-2-3-1 که استقلال در فصل گذشته اختیار میکرد) وجود روانخواه کارآیی بیشتری به روند بازی استقلال می داد . جباری قطعا از روانخواه بهتر ست اما یادمان باشد جباری بازیکنی ست بسیار آسیب پذیر و در طی سالهای گذشته ، بیش از حضور در بازی و تمرینات ، در بستر یا کلینیک دکتر نوروزی در حال رفت و آمد بود .
روانخواه با توجه به توانایی در بازی در بالهای کناری ، با تحرک مثال زدنی ، قدرت حمل توپ ، شوت و بازی درگیرانه اش ، همیشه نه تنها مزاحمی بود برای مدافعین حریف تا مهاجمین خودی فضای لازم را بدست آورند ، بلکه با حضور بموقع در محوطه جریمه یا فضاسازی پشت این محوطه ، گلهای سرنوشت سازی به ثمر رسانده بود .
بهرحال استقلال راهی را می پیماید که با هر پیشامدی باید منتظر سقوط ناگهانیش باشیم و توجه کنیم که استقلال تیمی ست که هوادارانش هیچ باختی را تحمل نمی کنند و از این حیث با تمامی تیم های دیگر ( بجز پرسپولیس ) متفاوت است .
متاسفانه باید پیش بینی نمود که مطلومی این فصل را به آخر نخواهد رساند و فصلی که می توانستیم با فاصله ای بعید در صدر جدول قرار گیریم ، با بی توجهی مربی ، کادر فنی و مدیرین این تیم باید هر لحظه از جریان هر بازی تنمان بلرزد که مبادا رحمتی ، حنیف عمران زاده یا پژمان منتطری با مصدومیت یا محرومیت مواجه شوند.
نکته آخر گوشزدی ست به فتح اله زاده که با این ترکیب تیمی نمی تواند ناز 3 بازیکن ذکر شده را نخرد و به سازشان نرقصد !
جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۹۰
خدایی که من می شناسم !
مدتهاست شب ها بعد از نیمه شب در خلوت خود بدنبال یافتن پاسخی هستم برای همه آنچه نمی بایست باشد و هست : اصلا خدایی هست ...
بعد به خود میگویم به فرض نبود خدا دو سوال بی پاسخ می ماند ، اول حدوث ماده و بعد حجمی که باید قبل از این حادثه آغوشش را برای تولد ماده اولیه جهان باز نماید تا ظرف این مظروف شود .
یعنی اگر خدایی را در نظر نگیریم قاعدتا باید به شکلی اولین ماده خام این جهان بوجود آمده باشد و البته قبل از ظهور این ماده اولیه ، طبیعتا باید حجمی را تصور کرد که ماده اولیه در آن بوجود بیاید .
وجود این " حجم " ( ظرفی که جهان در آن شناور ست ) بسیار بیش ونه بسیار پیش از ظهور ( خلق ) ماده اولیه جهان ضروری ست ، هرچند معمولا نادیده گرفته می شود .
شاید معتقدین به اصالت ماده بر این باورند که ماده اولیه با بوجود آمدنش ، این فضا ( حجم ) را خلق کرده.
گفتاری که تصور نمی کنم چندان منطقی بنظر آید . چراکه هرچند لازمه وجود هرچیزی ( مظروفی ) وجود حجم یا فضایی ( ظرفی ) ست که در آن بوجود آید اما طبیعتا خود ماده ای که بوجود می آید نمی تواند قبل از پیدایش خود این حجم را بوجود آورده باشد یا در لحظه پیدایش هم خود را بوجود آورد و هم ظرف و حجمی که بتواند در آن قرار گیرد . می گویند ماده اولیه کوارک ها و فوتون و نوترون بوجود آورده و کوارک ها با اتحاد خود پروتون و الکترون را تشکیل داده اند و از آنها اتم ساخته شده و ... و هرچه جلوتر آمده اند ، فضا را منبسط تر کرده اند .
سوال من این ست که به فرض وجود ( این فضایی که کوچک بوده و بزرگ شده و از دید علمی امروز هم در حال گسترش و انبساط است )این حجم باید در جایی واقع باشد . اولا ماده تشکیل دهنده کوارک ها طبیعتا قادر به خلق فضا نبوده اند که تولد نیاز به دو امر جداگانه دارد ، متولد و محلی که متولد شده در آن پا بگذارد . حتی اگر فقط به انبساط هستی نگاه کنیم ، از دید من غیر منطقی ست اگر این هستی را بدون ظرفی که آنرا در خود دارد ترسیم نماییم .
شاید گفته شود حدوث هستی مثل دمیدن در بادکنکی ست که با ورود هوا ، حجم و فضا هم شکل می گیرد .
اما مسئله این ست که باید بادکنکی باشد تا هوا را در خود بپذیرد و از آن شکل گیرد .
همه اینها گفتم تا به این جمله رسم که از دید من قاعدتا باید خدای خالقی باشد ، اما اینکه چه تعریفی از خدا بیان کنیم که با واقعیت های ملموس مطابقت نماید ، مسئله ای ست که تصور می کنم مهمتر از اصل خداباوری ست .
یعنی برای قبول خدا باید ابتدا تعریفی از او بیان کنیم که قادر شویم جهان را با همه سازگاریها و ناسازگاریهایش در قالب مخلوق چنین خدایی بگنجانیم و بر شان خدایی " خداوند دست سازمان " خدشه ای وارد نیاید .
مهمترین انتقاداتی که از سوی خداناباوران بر باور خداپروران وارد می شود ، وجود ظلمی ست که از زمین و زمان و آسمان بر مخلوق بی پناه در این جهان اما ! بی امان وارد می شود و انگار خدا به تماشا نشسته و انگشت به دندان ، صبوری پیشه نموده تا در روزی به حساب همه رسد و نیمسوز را به تناسب شدت و ضعف گناهان بندگان در ماتحت مردمان فرو نماید !
از گرسنگی و بیماری گرفته تا قربانیان جنگ و حکومتهای بی شرم ، خدایی که حتی به داد مومنانی که بدست کفار شکنجه می شوند و از خدایشان یاری می طلبند ، هم نمی رسد . خدایی که بر طفل نوزاد هم ترحم نمی کند تا نوزاد معصوم عمری با بیماری لاعلاجش سر کند و عذاب کشد .
خدایی که گویا بی خبر ست از کودکانی که دست بدست دستمالی می شوند و وعده فردایی می شنوند که نشانی محسوس از آن در دست نیست .
تمامی تعاریفی که در کتب مقدسه موجود بیان شده ، ترجمانی از مردی به غایت مهربان ، خیرخواه ، بخشنده و توانا ست . خدایی که گویی مطلق خوبی هاست و هر حرکتش بی حکمت نیست حتی ظلمی که بر بندگانش می رود نیز بنوعی توجیه می شود که گر صبر کنی ز ترشی این غوره ، حلوایی نصیبت می شود که دهان گرسنگان و درماندگان چنان به آب افتد تا بیچارگی خود را به بی مایگی خدا نسبت ندهند .
به کودک کور متولد شده می گویند خیر خدابود که کور شدی و نگاهت از گناه باز ماند ، یا اینکه ممکن بود تو نیز چنگیزی شوی و تیموری تا مور هم ز دستت آسایش نداشته باشد و روز قیامت مار به مویت بندند .
که اگر خدا چنین لطفی داشت می بایست این مرحمت را در حق همان چنگیز و تیمور هم روا می داشت تا مردمان ناله به آسمان نرسانند !
می گویند بیماری مومن از عذاب وعده داده شده در آن دنیا می کاهد و بیماری کافر ، تقاص گناه این دنیاست !
........
من مدتها بود که دربدر بدنبال تعریفی از خدایم بودم تا به فرض وجودش در حضورش شرمنده عمر بر باد رفته نباشم .
ابتدا از خود پرسیدم خدا چرا من و ما را خلق کرده . چه نیازی بود بوجود ما ( چه انسان و چه در نگاهی جامع تر ، خلق این همه کراتی که به کرات در حال آمد و شدند ) .
اینکه تصور کنیم ما را خلق کرده تا او را بشناسیم بی منطق تر از آنی ست که نیاز به پاسخ داشته باشد . اگر خدا مجتاج شناساندن خود به دیگری بود ، بایستی از همان ابتدا حضورش (!) چنین نیازی حس می شد ، پس جهان هستی باید ازلی باشد و ابدی که این همان تئوری اصالت ماده ست .
تصور می کردم خدای مهربان من آنقدر از مطلق خوبی ها بهره مند ست که نمی بایست چنین خدایی را بدون عشق تصور کرد و مراسم عاشقی را نمی توان فرادی انجام داد : خدا محتاج عشق بود !
عشق رابطه ای ست که خداوند به تنهایی نه توان ایجادش را داشت و نه بدون حضور انسان ( به معنای موجودی دارای اختیار و احساس ) قادر به خلقش بود .
در واقع خداوند مجبور بود انسان را خلق کند تا بتواند عشق را پدید آورد !
خدا برای تجلی عشقش نیاز به موجودی داشت که صاحب اراده و اختیار باشد و از بین همه خوبی ها و لذتها ، او را برگزیند که عشق تنها زمانی عشق واقعی ست که فردی با اختیار و علاقه بسیار از بین همه ، یکی را برگزیند و به دیگران "نه" بگوید .
خدا هم نمی تواند از پس همه کار برآید که بعضی امور نیاز به حضور حضاری دارد که از او جدا باشند ، از همین رو تصور می کردم خدا همه هستی را بجهت تجلی عشق آفریده ، که در بالاترین و عمیق ترین و خالص ترین حالت آن عشق مخلوق به خالق ست . دقیقا همان رابطه عشقی بین مادر و کودک که کودک هرچه کند ، مادر از سر لطف و عشق به فرزندش ندید می گیرد که باز آ و دل تنگ مرا مونس جان باش ، همانگونه که خدا نیز می گوید " صد بار اگر توبه شکستی باز آ " .
اما درست زمانی که تصور میکردم ترسیم این منظره ، نظر به حقیقت واقعیت دارد ، آب بر آتش احساسم ریخته شد که دیدم خدای من چیزی جز این ست که می پنداشتم !
چنان از برباد رفتن یافته هایم بر باد شدم که شرح حالم از حوصله منهم بیرون ست .
خدایی که من می شناسم ، خدایی ست به نهایت بی احساس !
بعبارت صریح تر قبول احساس برای خدا نشانه کفر ست و بس که احساس امری ست زمینی و مادی .
همانگونه که ماورای طبیعت از قوانین طبیعی پیروی نمی کنند و راز ماندگاری او در همین نهفته که خارج از بند و بست جهان هستی ست ، طبیعتا خدای آسمانها فارغ از قواعد و روابط زمینی ست .
احساس امری ست انسانی (بخوانید جانوری ، با شدت و ضعف و تفاوتهایی که بین جانداران متفاوت ست ) ، خدا نمی تواند احساس داشته باشد همانگونه که میرا نیست ، نیازی حس نمی کند و ....
تمامی داستانهایی که برای ما بافته اند از آنجا ناشی می شود که خدا را بگونه ای ترسیم کرده اند تا دوست داشتنی و البته ملموس باشد . تعاریفی که از خدا در کتب مقدس و ادیان بیان شده ، تماما ادبیات انسان هایی ست که برای انتشار و ابراز عشق خود به خدا و شناساندن معشوقشان به مردم راهی جز بیان به زبان همان مردم نداشته اند .
اما اعتقاد به خدایی ماورای طبیعی و فاقد احساس ،نه تنها نقصی بر وجودش وارد نمی کند که توضیحی مناسب برای حضورش و البته نگاهی واقع بینانه به هستی خواهد بود .
عدم درک احساس انسانی از سوی خدا بمنزله ضعف یا نقص او نیست . تصور کنید درختی در حیات منزل شماست که در فصل بهار و تابستان از سایه و میوه این درخت بهره می برید .
در فصل زمستان درخت با شما سخن می گوید که بی انصاف هوا سرد ست ، برگهایم یکی یکی می ریزد و سرما چنین و چنان می کند .
نگاه شما اما فارغ از این ماجراست که ریختن برگها در پاییز و نشستن برف بر درخت در زمستان را امری کاملا طبیعی می بینید . درختان باید در بهار و تابستان میوه دهند و گاه برخی از این میوه ها مورد تعدی کرم هایی هم واقع می شوند . برگهایش در پاییز می ریزد و در زمستان گاه شاخه ها زیر بار برف سنگین می شکند . چرخه فصول ست و امر و حکم طبیعت .
یا مثالی شاید گویاتر : دوستداران حیات وحش سالها بین جانوران زندگی می کنند و بر زندگی آنها نظاره گرند ، گاه گوزنی که از لحظه تولد زیر نظر گرفته اند و سالها زدگی او را به تصویر کشیده اند ، درست در مقابل چشم آنها توسط شیر یا پلنگی دریده می شود اما این انسانها در کار حیات وحش دخالتی نمی کنند که امر و حکم طبیعت ست و بس .
شاید گفته شود که چنین خدایی نباید به راز و نیاز ما وقعی نهد . خدای بی احساس به چه کار آید !
خدا اگر دعایی را مستجاب می کند ( که می کند ) نه بجهت درک و احساس درد و نیاز ما که بواسطه درخواست ماست .
باید اعتراف کنم که به خدایی معتقد هستم که به چشم خود حضورش را بارها دیده ام . کافی ست راهی به سویش باز شود . مهم نیست خدا را در انجیل بجوییم یا قرآن یا تورات یا اوستا ، مهم نیست خدای ما هبل باشد یا آپیس یا درختی مقدس . مهم این ست که او را ببینیم .
شاید بتوان با چنین تعریفی ، برداشت بهتری از جهان بدست آوریم ، زمینی که در جهان هست و نیستش به حساب نمی آید و مایی که دیگر مرکز توجه کائنات نیستیم !
شاید هم هشدار و نقدی باعث شود که باز همه این بافته ها بشکافم و یافته ها از نو جویم ...
پ . ن .
دکتر سروش عزیز در پاسخ به سوال من مرقوم فرمود : خدا فاقد احساس ست اما درک دارد که در مطلب شما این مورد غایب است .
نمیدانم چه کسی نام " حیرانی " را برایم برگزید . اما براستی که این نام ( حیرانی ) به زیبایی توصیف گر حال روز و روزگار من ست .
در مورد بهشت و جهنم هم تصور نمی کنم جهنمی وجود داشته باشد ، وقتی از من سوال نشده که آیا حاضرم در چنین جهانی زندگی کنم چگونه می توان مرا مورد بازحواست قرار داد که چه کرده ام . هرکه به یاد می آورد که از او سوال شده ، باید هم پاسخگوی رفتارش باشد !
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰
برای تویی که دوستت دارم
تولدت بر من مبارک که متولد شدم با اولین نگاهت .
در این روز که از قضا ( بیستمین ) سالگرد ازدواجمان هم هست بهانه ای بدست آمد تا باز و بی قرار فاش گویم که خیال قلبم خالی نبوده و نیست که خلوص قلبم را خلوت تو کرده ام ...
پ .ن.
ویدیو را از صفحه فیس بوک مانی خان گل کش رفتم !
جملات اولیه برگرفته از سوره طه آیات 25 تا 27 قرآن است که موسی برای فاش کردن ماموریت (ایمان و علاقه قلبی ) خود از خدا کمک می خواهد ...
شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۰
چاپ سه مقاله مریم در نشریه فیلیپ





پرسیدم خبری شده ، گفت نه، بعد که اصرار مرا دید خیلی عادی گفت : فقط نوشته های مرا در مجله چاپ کردند .
نمی دانستم باید بال درآورم یا شاخ ! مریم گفته بود در پروژه ای با تعدادی از دوستانش همکاری می کند اما نگفت که قرار ست نتیجه تحقیق این گروه بصورت مستقل در نشریه فیلیپ ( مجله ای فصلی و پژوهشی که به همت تعدادی از دانش آموزان و اساتید منتشر می شود ) به چاپ رسد.
سه مقاله از مریم در شماره اخیر این فصلنامه (ژوئن تا اگوست ) منتشر شده .
اهم موضوعات مورد بحث : تاثیر تهدیدات بر تحدید دموکراسی در آلمان ، رفتارهای غیر طبیعی ، تاثیر تبلیغات بر اندیشه ها ، عوامل موثر در بروز رفتارهای غیر طبیعی ، ...
چهارشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۰
آبی یا قرمز ، مسئله این است !
در گذشته که اشتیاق و تعداد هواداران فوتبال به این حد نبود ، شاه از تجمع فوتبال دوستان در آزادی هراس داشت ، تا آنجا که دستور به لغو بازیهای جام تخت جمشید داد مبادا مردم از این فرصت ، یک امکان بسازند و در مقابل چشمان خبرنگاران و نمایندگان رسانه های خارجی ، مشروعیت حکومت را زیر سوال برند .
جمهوری اسلامی با درنده خویی مزدورانش فعلا بر تخت نشسته و مطمئن از عدم اعتراض مردم در مناسبت هایی اینچنینی ، از انجام بازیهای فوتبال برای مشغول نمودن مردم و برهم زدن تمرکز آنان ( برای سازماندهی اعتراضات ) بهره می برد . غافل از آنکه مردم صبور و مظلوم ایران ضمن ادامه زندگی روزمره خود ، از اعتراض نسبت به عدم صلاحیت دولت و حکومت دست برنخواهند داشت .
اما به کوری چشم حاکمان هم تیم مورد علاقه خود را تشویق می کنیم و هم در زمان لازم خدمت نابکاران می رسیم !
بهرحال بازی فوتبال به پایان رسید اما بازی ما ادامه خواهد داشت ! در بین وبلاگ نویسان ، حسین ( وبلاگ امیریه ) و ملا حسنی آبی دوستند و منهم به گواهی دکتر جراحم ، خونم آبیه اما شاید علاقه داشته باشید بدانید هنرمندان آبی دوست چه کسانی هستند .
در روزهای نوروزی برای ایجاد لبخندی ولو لحظه ای و گذرا ، نگاهی داریم به هنرمندانی که از برد استقلال شاد شده اند .
در بین هنرمندان ، متعصب ترین استقلالی ها بدون شک پرستو صالحی و امیر جعفری هستند که عشق خود به استقلال را فاش فریاد می زنند . دیگر هنرمندان خوش سلیقه عبارتند از : یوسف تیموری ، لاله اسکندری ، امیر آقایی ، سام درخشان ، بهرام رادان ، حمید گودرزی ، رسول نجفیان ، مجید مظفری ، شهرام عبدلی ، پوریا پور سرخ ، نیما شاهرخ شاهی ، امیر نوری ، مریلا زارعی ، پولاد کیمیایی ( برخلاف پدر که پرسپولیسی ست ) شیلا خداداد ، حمید عسگری ، بنیامین ، احسان خواجه امیری ، سیروان خسروی ، سیاووش شمس ، ازاده نامداری ، پانته آ بهرام ، مهناز افشار ، مریم درستانی ، گلشیفته و شقایق فراهانی ، ... گفته می شود احمد شاملو و داریوش ( اقبالی ، خواننده ) هم از تاجی های متعصب هستند .











شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹
نارضایتی مهدی جامی از زمانه خود و نقد زمانه رضا !
رضا از رواج روش های غیراخلاقی و غیر حرفه ای بین جماعت شاعرپیشه انتقاد کرد ، اما گویا این مصاحبه چنان مهدی جامی را بی تاب نمود که یکسره بر مصاحبه و مصاحبه گر تاخت و با گلچین نمودن برخی جملات ( و البته بدون توجه به معنا و مفهوم کلی آرای رضا ) هرچه خواست نوشت و هرچه پسندش آمد بر قلم راند تا یک تنه از پاکی حاکم بر شعر و شعرای معاصر دفاع کرده باشد !
باری ، مصاحبه رضا با سایت رادیو زمانه را می توانید اینجا بخوانید و نقد مهدی جامی را نیز در اینجا می یابید .
چند خطی را که رضا در پاسخ به جامی نگاشته در اینجا می آورم . به امید آنکه خصومت ما با دیگران باعث نشود قلم از بند رها کنیم و خصومت با ( سایت ) زمانه را به کینه با زمانه (عصر) دیگران تبدیل سازیم !
پاسخ رضا به جامی :
" جناب جامی برای شما خصوصی و با احترام نظرم را نوشتم اما در جوابتان به جناب نوش آذر دوباره احساس کردم یک سطر از مصاحبه مرا بر می دارید و رویش بحث می کنید .
بله تاکید می کنم آفت جامعه ادبی ما بزرگ کردن افراد در حد معصومان و ولی فقیه ادبی از آنا...ن ساختن است ( به ) حدی که اجازه نقد آنها را به نسل های بعد نمی دهد .
برای شما خصوصی نوشتم که بسیاری از این بزرگان چه بلاها بر سر نسل های بعدی نیاوردند ، گفتید افشاگری صحیح نیست .
فقط محض نمونه یادآور می شوم آیا وقتی شاعر بزرگی که بسیاری اسطوره اش می خوانند در مرگ فروغ فرخزاد شعر می نویسد و ستایشش می کند و بعد در جواب نامه بزرگ!!! دیگری می نویسد معتقدم جای زن در آشپزخانه است نه ادبیات ، نسل جوان حق ندارد به ماهیت اندیشه این فرد شک بکند؟
آیا اگر چنین فردی را نقد بکنیم متهم به پدرکشی و اهانت به بزرگان!!!!! نمی شویم؟
وقتی شاعر بزرگ!!! دیگری که بسیاری مریدی اش را می کنند در تلویزیون جمهوری اسلامی (شبکه چهار جلسه نقد کتاب موسوی گرمارودی) او را مهمترین شاعر شعر نو بعد از نیما می خواند و وقتی شاعری جوانی در جلسه ای به او معترض می شود با پوزخند می گوید تو بیشتر بده تو را بهترین بدانم ، باید بازهم روی بزرگ بودن افراد تاکید کرد؟
جناب جامی برای شما خصوصی چند مثال از وضعیت مطبوعات و غیره زدم ، باور کنید بسیاری از بزرگان شناخته شده را وقتی از نزدیک می بینید متوجه حقارت کلمه ی بزرگ می شوید کدام بزرگ؟ وقتی چند لول تریاک و چند قوطی ابجو می تواند نظر بسیاری از این بزرگان را در حوزه ادبیات تغییر دهد تا کی باید سر پوش گذاشت روی حقارت بسیاری از افراد از ترس اینکه مبادا دیگران سو استفاده کنند .
خوشحالم که آن مصاحبه فرصت کنار زدن برخی پرده ها داد . شیوه نقد کردن؟؟؟؟؟ و نقد نویسی ؟؟؟؟ در جامعه ای که هیچ چیزش سر جای خودش نیست؟
جامعه ای که اگر کوچکترین انتقادی از بزرگی!!!! بکنی بایکوتت میکنند؟ جامعه ای که بزرگانش!!!به تو پیشنهاد کار در روزنامه یا مجله ای را می دهند به شرطی که هوای آنان و مریدانشان را داشته باشی؟؟؟؟ کثافت از سر و روی ادبیات ما بالا رفته و دوستان انتظار دارند مراقب لحن و بیانمان در داوری باشیم؟ همین مراقبت های دائمی مارا به چنین روزی رسانده که بخار اعتراض نداریم .....
ضمن ایکه بازهم روی این موضوع اصرار می کنم که برای خودم متاسفم که در آن مصاحبه خودسانسوری کردم که اگر نکرده بودم تکلیف کانون نویسندگانی را که می بینیم برای مرگ امثال بیژن الهی حتی پیام تسلیت نمی فرستد(تنها کار مفیدی که در این سالها انجام مید...اده) یکسره می کردم و می نوشتم برخی از اعضای دبیران سابق این کانون وقتی برای عضویت در کانون به ایشان مراجعه کردم گفتند چون کتاب دومت بدون مجوز و زیر زمینی چاپ شده نمی توانیم آن را جزو اثارت به حساب بیاوریم!!!
یعنی کانون مدعی آزادیهی خواهی و آزادی بیان ، معیارش مجوز وزارت ارشاد جمهوری اسلامیست . باز صد رحمت به گروه فعلی که این شرط را برداشتند .
بله جناب جامی اگر بزرگ از نظر شما شفیعی کدکنی ست من به کلمه بزرگ اعتقادی ندارم که اگر داشتم مثل بسیاری از اساتید گرام و بزگان قوم باید سر از حوزه هنری و جلسات نقد کتاب علی رضا قزوه و موسوی گرمارودی در می آوردم . "
شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹
نسلی سوخته ، شعری از رضا حیرانی
گندیدن کار عصرهای ما بود
دنبال تکههای پراکندهمان گشتیم در اتاقکهای تنگ
شروع میشد از شنبه همه چیز
همه چیز یعنی بتکانی سیگارت را روی ماشینهای پایین پنجره پارک شده
بشاشی به اثبات زندگی و مرگ به پیراهن روی بند همسایه
ما نسلی با دغدغههای گشاد و تنگ
نسلی با توهم فرو رفتن در زیر سیگاری
نسلی که از پیاده روهای شهر
فقط تفهای ماسیده بر آسفالت را بلد شده است
پس عصر سراغ کافهها رفتیم با دود و توهم کلمه و کبریت
ـ قهوه برای سه نفر! روزنامهی بی جدول عصرانههای گندیدن یک نسل
به امید هم گفتم و البته اسفندیار که معتقد است نیوکمپ جای خوبیست
برای داستان نویسی
گفتم باید روی این کلمات مرده رنگ بپاشیم
و البته مراقبت کنیم از قهوههای روی میز
پس حساب کافه را دادیم و آمدیم اسپانیا به دیدار فدریکو گارسیا لورکا
ماتادورها به سمت دروازه و گُل آقای پابلو نرودا شما هم؟
ـ عجب گرمای دامن گیری دارد این نیوکمپِ عزیز! (اسفندیار گفت)
ـ البته میان دو نیمه و درست وقتی که نورافکنها را روشن میکنند (امید)
بعد برگشتیم به خیابان جمهوری که بوی کودتا میداد
تیتر روزنامه: مجلس مشروطه دختر لر
و خیام که گفت سلامتیِ مردمِ زنده به وقت مرده باد ـ نوش!
یکشنبهها کار ما پلاسیده شدن بود در خانههای اجارهای
ظهر راه افتادیم سمت منار جنبان و ساعتی بعد در فیلادلفیا میفهمیم
کمی از مسیر را اشتباه آمدهایم
پس یکشنبهها اساسا اشتباهیست ـ اعتراف کن پسرم!
[کشیش در کلیسای جلفا]
و ما اعتراف کردیم به دزدیدن تپانچهای از کنار جنازهی ناصرالدین شاه
در حرم شاه عبدالعظیم
کشیش گفت آمرزیده میشوید چرا که ما درست وسط جنگی صلیبی هستیم
ـ ببخشید دین شما؟
ما فقط به کلماتمان معتقد بودیم
پس به صلیب کشیده شدیم همراه عیسی مسیح که اینبار قسر در نرفت
دوشنبهها گه بگیرد این تقویم روی صندلیهای سینما فرهنگ
دوشنبهها گه بگیرد این تقویم در تظاهرات دانشجویی پراگ
دوشنبهها گه بگیرد تختهای درکه را این تقویم
گه بگیرد کافهها را در زمستان پنجاه و هفت این تقویم دوشنبهها
سه شنبهی مسدود
در غم هجر روی تو رفته ز کف قرارِ ما پای مجسمهی آزادی بود
ـ دربست از مولوی تا کوی دانشگاه
ـ دربست از مولوی تا سیاهکل
ـ دربست از مولوی تا شلیک
دولت عشق آمد و ما به خیابانها گریختیم
سه شنبهی مسدود روز خوبی بود
در ضلع جنوبی نیوکمپ در ترانهی فرهاد
چهارشنبه صبح امید گفت باید انقلاب کنیم کردیم
اسفندیار گفت زمین را منفجر کنیم کردیم
من گفتم اعلام استقلال کنیم به بشریت و نکردیم
چرا که منفجر کرده بودیم چند لحظه قبل زمین را با تمام آدمهاش
پس پنجشنبه مانده بودیم ما سه نفر فقط
و کافهها هم تعطیل
و نیوکمپ عزیز هم
و البته خیابانهای منتهی به دانشگاه
پس پنجشنبه فقط سیگار کشیدیم و اعتصاب کردیم
در دستشوییهای چه فرق میکند زنانه، مردانهاش
امید گفت سرم هوای شکستن دارد ـ داروخانهها بسته است؟
اسفندیار هم به یاد پلههای نیوکمپ گریست
من هم هنوز کمی سیگار داشتم
پس به ارتکاب جرائممان ادامه دادیم به تنهایی
جمعه صبح فهمیدیم گیوتین احتمال تفاهم را قطع میکند
در وقتهای اضافه
زنگ زدیم به حضرت الله
گفتیم لطفا کمی فرشته .......... ندارم
به جهنم
کمی حوری ............. ندارم
به جهنم
کمی سیگار دستکم برایمان بفرست
گفت فقط آخرین فرستادهام ماندهست ............ به درک بفرست
آب زدیم و جارو زمین را و نمیدانستیم
کسی میآید که تیغ را قسمت میکند به سبک شعرهای نیما به بعد
و شفاعت میکند روزهای آخر تقویم ما را در پوتینهای میرزا
پس سیگارهایمان را توی دهان خاموش کردیم
تا دود از سر دماوند بلند شود
ما نسلی سر بریده و معتقدیم (صلوات)
و تنها سه نفریم (تکبیر)
که به هرچیز جز کلماتمان ایمان آوردهایم (آتش!)
خدا کند شنبه که بیاید کافهها باز شده باشند و البته روزنامهی عصر
هرچند شنبهها کار ما گندیدن است
و تکاندن سیگارهایمان روی سقف ماشینهای پایین پنجره پارک شده
و شاشیدن در دستشوییهای زنانه پنهانی
و تا فراموش نکردم خدا طول عمر دهد به معمار نیوکمپ (انشاءالله)
___________________________
دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹
نامهای برای رضا که حیران کلمههاست

سایت رادیو زمانه در مطلبی به رضا و شعرهایش اشاره نموده . سهراب رحیمی نقدی بر شعر رضا نوشته که از دید من خواندنی ست :
نامهای برای رضا که حیران کلمههاست
تعبیر آخرین خواب هابیل
سهراب رحیمی
رضا حیرانی در اوایل دههی هشتاد کار شاعریاش را با انتشار مجموعه شعر «تلخ لطفاً» آغاز کرد. مجموعه شعر دومش که هیچگاه اجازهی انتشار نگرفت، به صورت دیجیتالی در سال ۱۳۸۵ در سایت شاعر منتشر شد.سه سال بعد این کتاب برندهی جایزهی نیمایوشیج شد.
رضا حیرانی را با سایههاش دوست دارم با همان جنونش و آسایشاش که روانیست گاهی که دلش میگیرد گاهی که دلم میگیرد شعرهایش را میخوانم تسکین است برایم تورق او . سایههای او چه بسا حقیقیتر از واقعیت بسیار و بسیارانیست که جیغ میکشند که بگویند مرا نگاه کن. حیرانی اما احتیاجی به این توجهات ندارد که خودش رود روان کلمه است و طرحی از جنون. و من جنونش را و زخمش را دوست دارم وقتی که زخمه میزند بر آسایشم تا به یادم بیاورد که اینها همه خوابی بود که قبل از آنکه بتوانی در چنگهایت مشتش کنی از ذهنت پرید و در مه گم شد در هیاهوی روزها برای هیچ. حیرانی اما حیران باید بماند تا من با جنون او خلوت کنم. ملاقات من با او فقط در شعرهایش بوده؛ در روانی که آسایش را خواب میبیند در شعرها در سطرهایی که رو به ویرانیست. برایش آرزوی جنونهای بیشتر دارم.
به احترام او کلمههایش را مرور میکنم:
وقتی میان روزها ایستادهام؛ شعرهایش زمزمهی خوابهای دورند.
اما آن گاه که خستگی و بیخوابی، چشمهایم را میدرد، با شعر جنونش حیرانتر از حیرانی او میشوم:
مرگ چشمهای تو را خسته كرده بود؟
یا من صدای خودم را گم
كه هیچ اسمی تو را بیدار نمیكرد؟
و بیدار نمیشود. در میان زندگی مردهای که ادای زندگان درمیآورد. نه اینکه خواسته باشد نقش بازی کند. اما خودش را مثل صادق از جمع زندگان بیرون میکشد. در متنها مشغول نفس گرفتن است.او میداند بیرون هیاهوی دلگیریست که امان آدم را میبرد. شنیدمش که گفت:
دیوارها با نفسهای تو تنگ میشدند
پرندهی مرگ در روزهای خاکستری، من راوی اوست که روی دست خود و دل خسته و گرفتهاش باد کرده است و بالا نمیآید. انگار هر تلاش او انگشتان مأیوس چنگ زدهایست که بر شانههای مرگ افسانهی پرواز مینویسد؛ آنجا که تن به تنهایی میرسد و پرنده در کابوس ورق میخورد، تنهاترین اوست که از پرنده و پرواز تا وحشت یک تکرار در کابوسهای دیوانهی شاعر خوابی میشود که تعبیرش بیداری است و بیزاریاش همان است که میپرسد:
چه كنم؟ وقتی نمیشود همهام باشم
و نپرسم از منهای درون آينه كه شما
كدامِ رضاهاميد؟
انگشتهای لجوج رضا مرگ را مأیوس میکند. در شبیخونی به لولاهایش پشت به خویش ایستاده است در خوابی که به رنگ خودش نیست در فصلی در پیراهن متمایل به مرداد آسمانش تنهاست وقتی شب از رگهایش بیرون زده است و او بیچشمداشتی از جلوههای فریبندهی روز، اناالحق را بردار برافراشتهی روز میرقصد وقتی برهنه شلاق میخورد. حالا این بادها حنجرهبند خورشیدند و همسفر جنونی که میگویند: از درون آینه هم میشود سقوط کرد.
به ندارمت
به عصیان بیدلیل حروف مبتلام
آخرین شعرم تمام نمیشود
کلمات
اعتصاب نوشتن کردند
حیرانی میداند که ازلکههای روز بزرگتر است ولی از خود می پرسد آیا از لکههای مرکب هم بزرگتر است؟ اما میداند که این راه شبیه ملافههای بیمارستان موقتیست.غروبی که در رگها دوباره درد میکشد درون گوری که گفتهاند شکل پریدن است یا بیدارباش زندگی. حالا یا باید ورق بخورد یا درون پروانههایی که در نفسها راه میروند دراز بکشد:
بیمار این اتاقها منم
حوصله از بیمارستان تنم رفته است
سر به سنگهای ساحل چقدر بکوبدم موج
چقدر بو بکشم
ماهی که در گلوی اسکله گیر کرده است
نوشتن در سرزمینهای بدون پنجره، زندگی در بغضهای این حنجره است. او در خوابها خط میکشد با اسبی بیزین از مسیرهای گردنهدار با تفنگی عتیقه میگذرد در تیترهای روزنامه که شبیه نفسهای زندگی چروک خورده است، بیاختیار نفس میکشد و سینه را حبس میکند در بهت کلماتی از جنس ترس، و ترسش محصول بیداریست. محصول بیخوابی، محصول هوشیاری. چرا که حیرانی میداند زمین معمایی پیچیده است که بر هر دریاش بزنی بسته است:
آسمان من تنهاست
من اعتقاد عجیبی به من دارد
و رنگ مرگ پاشیده بر اندامش
با معجزه بخوابد اگر پاک میشود؟
و میداند که باید گوشههایی مناسب برای گریه پیدا کند چرا که این خاک همیشه با خاک برابر است و در زیر این نیلگون سقف بیپایهی ازلی ابدی گوشهی دنج آرمیدهی آرامش به سختی در دسترس است و آسمان، سقفیست از اطمینانی دروغین. او حامل روایتیست در متنی که مرگ هنوز به انگشتهای کرمخوردهی ما نرسیده است فریاد میکند:
آدمی دری به سمت دری دیگر است،
تو در تویی مدام،
دچارِ توهمی دربدر كه درهای رسیدنش را خود میبندد.
حیرانی میخواهد در عمق دریاچهها شیرجهای به عمق کلمات بزند اماهرچه پیشتر میرود خطاهای بیشتری را روسفید میکند تا رگهای بنفش کلمات روی تراس مردمکهای معشوق به صندلی خالی نگاه کرده باشد و پرواز شده باشد. حیرانی، حیران متنهاست؛ مسافری همیشه منتظر در انتظار میهمانی که انگار هرگز نمیآید یا قبل از آمدن رفته است:
زیستن تنفسی اجباریست
و این قاب لخت، تمام سیارهی من است
او برای تنفس همیشه عریان است و منتظر در راههای عشق با کلماتی شرجی پشت پلکهای دریا غلت میزند و شرابهای انگشت را بر رد اشکهای خدا در حیرتی نابههنگام میگرید. حیرانی در کجاهای حرکات دچار سؤال میشود در جهانی مجهول که هیچ رسیدنی تمامش نمیکند:
در سینهی پرندهنشین من
ماه تنم
وطنم میسوخت
آن سفرهی به وسعت شب چیده
شام دوبارهی آخر بود
او میداند بزرگترین شوق هستی نوشتن است؛ تمرین مکاشفه به سمت بیسمتیست در همخوابگی کلمات. حیرانی، حیران جنون کلمه است. و به راستی هم مجنون کلمه در آخرالزمان صوراسرافیل اوست، او که در میانهی امواج گمشده پی برده است که هیچ ابری به انتظار ما نخواهد گریست چرا که رنگ مبتلا به جنون او تعبیر خواب آخر هابیل است.
--------------
رضا حیرانی : ای كاش روزی برسد كه ما برای پرواز كلماتمان با آسمان های قرق شده روبرو نباشيم و بيان عقيده نياز به مجوز نداشته باشد .