000
‏نمایش پست‌ها با برچسب وبلاگشهر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب وبلاگشهر. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

یک گلشیفته و این همه شیفته آشفته

اصلا دلم نمی خواست در مورد حرکت گلشیفته فراهانی چیزی بنویسم ، دلیلی ندارد که کسی بخود اجازه دهد در مورد او قضاوت کند ، اما امان از حرف مردم !
فیلم و عکسی که در سایت فیگارو و سایتهای مختلف ( و بویژه فارسی ) پخش شد ، حرکتی بود که از سوی چند هنرمند با ملیتهای مختلف اجرا شد ، هیچ کدام از این هنرمندان اعتراضی نشنید الا گلشیفته ای که ایرانی بود و شیفته های " من " را آشفته کرد که " من بدم آمد ، پس نقد می کنم ، توهین می کنم " ، یکی هم نگفت به جهنم که بدت آمد !
آنچنان شلوغش کردند که در مورد دزدی 3 هزار میلیاردی جنجال نکردند . پدر و مادرش به عزا نشستند و به دروغ متوسل شدند .

من قضاوتی در مورد کار گلشیفته نمی کنم ، چرا که اصولا نباید کسی به خود اجازه دهد در مورد حرکتی که فردی یا در راستای عملی جمعی ست ،قضاوتی نماید مادام که این عمل به شخصی حقیقی یا حقوقی زیانی وارد نساخته .
گلشیفته هرچه کرد با خود کرد و بخاطر هدفی که مطمئنا برایش گرانبها بود ، به من و تو چه !
اینکه برخی ایرانیان غیرتشان به جوش آمده از سر نفهمی معنای غیرت ست که باید برای خاک وطن به خرج داد و الا زن و مادر و خواهر و حتی دختر که ملک کسی نیست تا بخواهد برای آنان بزرگتری کند .
دست از سر گلشیفته بردارید ، هر ایرانی مجاز ست تا هرچه می خواهد انجام دهد .

دختری در کنسرت انریکو آویزان او شد و در این بین بند سینه بندش رها شد !
وای که با او چه کردند این ملت غیور !
درحالیکه من به وجودش هنوز افتخار می کنم که در آن صحنه که از خود بیخود شده بود و خود را فراموش کرده بود ، بازهم نام وطن را از یاد نبرده و در میان جمعیت عظیمی که قاعدتا از اسم ایران نفرت داشتند با صدای بلند خود را ایرانی معرفی کرد . احسنت به غیرتش !

یاد بگیریم برای هر کسی ارزشی برابر با یک انسان آزاد قایل شویم ، یاد بگیریم خاله بازی ها را رها کنیم ، یاد بگیریم برای هم ارزش قایل شویم .
یاد بگیریم کسی را بدلیل انجام عملی که مورد میل ما نیست ، باز خواست نکنیم .
یاد بگیریم برای هم و بیش از آن برای نظرمان : ارزش قایل شویم !

شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۰

روز وبلاگستان

قرار شده هروبلاگی مطلبی را به روز وبلاگ فارسی اختصاص بده . معمولا من بمناسبت ها زیاد توجهی ندارم ، شاید این یک عیب باشه ، که هست ، اما اینمورد با بقیه فرق میکنه چون قراره یک حرکت جمعی باشه ، شاید بتونه کمک کنه دوباره وبلاگستان جان تازه ای بگیره :
روز جهانی وبلاگ !
درست یادم نمیاد از چه روزی وبلاگ نویسی را آغاز کردم ، شاید اواخر سال 83 یا اوایل سال 84 بود که وبلاگی را در پرشین بلاگ براه انداختم .
من حتی نمیدونستم چطور باید یک وبلاگ را درست کرد ، برادرم زحمتش را کشید و نام وبلاگ هم انتخاب اوست . اما از زمان شروع تا یکی دو سال بعد فقط در بلاگفا و پرشین بلاگ می نوشتم و مصیبت این بود که این دو سایت بعد از گذشت چند ماه در وبلاگم را تخته می کردند !( جالبه که بعد از مدتی دوباره با همان آدرس و نشانی همان وبلاگ را می تونستم ثبت کنم ، روز از نو و روزی از نو )
شاید حدود هفت هشت وبلاگم در این دو سایت نفله شدند و من پررو تر از آنی بودم که از کار دست بکشم .
به محض بسته شدن وبلاگم ، وبلاگی دیگر را براه می انداختم تا اینکه به پیشنهاد قلم ( پیوند کده ) به بلاگ اسپات اسباب کشی کردم . اولین دوستانم را در بلاگفا یافتم : باران زیبا ، کیانوش ، قلم ، ناخدا میداف و ...

اما چرا وبلاگنویسی !
آدم وقتی از وطن دور میشه ، و مخصوصن وقتی که مجبوره در محیطی تلخی های غربت را تحمل کنه که مردمش تو را در هرحال و همیشه بعنوان یک خارجی و وصله ناجور می بینند ، دلتنگی ها و غم غربت چنان بر تو سنگینی میکنه که باید راهی بیابی تا بتونی با اصل خودت ( وطنت ، فرهنگت و زبانت ) ارتباط داشته باشی .
بویژه اینکه مردم دور و برت کشورت را با حکومتت میشناسند و هر رفتار و گفتار آنها را به حساب فرهنگ و آداب و رسومت به حساب میارند . خیلی تلخه که می بینی همسایه ات بعد از صبح بخیر ، جمله ای از مسئولان ( حاکم ) بر کشورت را بازگو می کنه و نیشخندی میزنه که گویی در دل میگه ، هی ببین چه خوش شانسی که ...
باید جایی فریاد میزدیم که " ما ایرانیم " ! نه آنها که بنام ما ، هر خرافه ای را با صدای رسا بیان می کنند تا آبروی نداشته شان را به فرهنگ و هویت ملی ما گره بزنند. غده ای که در گلو بود راه نفس می بست ، مهم نبود که کسی شنوای حرفت باشه یا اصلا کسی به وبلاگت سربزنه ، مهم برای من این بود که موجی براه بیفته و بنوعی اعلام کنیم حساب ایرانیان را از جمهوری اسلامی جدا کنید .
مهم این بود که هر روز تعداد وبلاگها بیشتر بشه .
کم کم حس مشترکی بین اهالی وبلاگ فارسی دیدم ، با وجود سلیقه های متفاوت ، دیدهای متغایر و موضوعات مختلف ، همه ( خودآگاه یا ناخودآگاه ) کمک می کردند تا دنیایی از جنس دیگه ساخته بشه ، فضایی که می شد در آن حرف دلت را بزنی ، از تجربه ها و خاطرات گرفته تا آرزوها و اهداف ، هیچکس مانعت نمی شد ، پرده حجب و رودربایستی ها به کنار میرفت و تو همانی می شدی که می خواستی . کم کم یاد گرفتم چطور وبلاگ هایی را بیابم که قلمشان به دلم می نشست .
نوشته کسانی را براحتی ( و به روز ) در اختیار داشتم که قبل ها برای پیدا کردن کتابشان باید به هزار در میزدم . و این معجزه وبلاگستان بود .

اما !
امروز که میبینم دوستان یکی یکی از این فضا دل میکنند دچار نوعی افسردگی میشم ، وقتی حکومت غاصب کشور دنیای وبلاگ ما را چنان مهم میبینه که برای چنگ انداختن بر آن حاضره تا سرمایه و وقت گزافی را پرداخت کنه ، چرا باید ما با کم کاری و دلسردی تن به خواست آنها بدیم .

وقتی سراغ وبلاگ هایی میرم که زمانی پر رونق بودند و امروز سرایشان سرور گذشته را نداره ، حسرت می خورم .
ما ایرانیم ، اما نکنه واقعا ما ایرانی ها همینیم که زود دلسرد و خسته میشیم ؟!

تا دنیا بدلیل همین نوشته هایی که هرکدام از ما در خلوتی و خلوصی می نویسیم ، توجهش به صبوری و متانت مردم تحت ستم ما جلب شد، سلاح را به صلاح غاصب زمین و ظالم زمان ، زمین گذاشتیم .
روز وبلاگستان فارسی ست ، کاش وبلاگنویسان همتی می کردند و رونقی دوباره به این دنیای مجازی می بخشیدند .
و باز رسم این روز بر اینه که هر کسی نام چند وبلاگ مورد علاقه اش ذکر کنه .
دلم می خواد قبل از همه از دو وبلاگنویسی نام ببرم که اولی ، آخرین جمله اش یادی از وبلاگنویسها بود و دومی تا آخرین ثانیه حیاتش ( بر روی تخت بیمارستان ) مشغول نوشتن مطلب ( در وبلاگش ) .
جای ناخدا میداف و رامین مولایی خیلی خالیه .
من به همه وبلاگهایی که در پیوند وبلاگم قرار دارند ، علاقه دارم .خیلی از وبلاگهایی که خیلی دوستشون داشتم دیگه به روز نمشند ، مثل هاله ( کجایی ؟! ) ،مثل کیانوش ( تو دیگه چرا ! ) ، مثل قلم ( که فکر میکنم ازدواج کرده ! ) ، مثل مینو صابری ، مثل خیلی ها که فیس بوک وقتشون را پر میکنه ، ... چی بگم آخه !
فقط میتونم بگم حیف و صد حیف .اما امیدوارم اینها هیچوقت ناامید نشند :

باران زیبا ، نق نقو ، بلوچ ، مانی خان گل ،هادی خرسندی ، حسن درویش پور ، درپیروی از خرد ، کریم پورحمزوی ( با معرفت ) ، حافظه تاریخی ، اسد و بیلی ،مسعود برجیان ، یک گیله مرد ( کم کار شده ) ، عمو اروند ، امیریه ( استقلالی ) ، شهربانو ، فرهاد سلمانیان ( با همه کم کاریها و گرفتاریهایش ) ، کلموک جان ، ف م سخن ، ملای هیز ، خسن آقا ،زیتون ، بابک داد ، سیپریسک ، جمهور ، نوری علاء ، لقمانعلی ،زنانه ها ،دارالمجانین ، ...

شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۹

سال 1390

سلامی به سبزی قیامتان و سپیدی پیامتان و سرخی خون جوانانتان که جایشان کنار سفره هفت سین خالی ست :


سال مصیبت بار 1389 بالاخره به پایان رسید . سالی که تلخی آن به این زودی از بین نمی رود . سالی که رفت ، تنها نرفت و ناخدای کشتی وبلاگستان را همراه برد . ناخدا میدافی که کاش می بود و خروش ملت می دید .
و عزیزانی که جای همه آنها بر سفره هفت سین امسال ما خالی ست .
به احترام ناخدا میداف ، عیدی امسال ندارم .باید گذشت تا شاید گذر زمان زمینه شادی فراهم آورد . شادی رهایی از بندها ،و زندگی در کشوری که حاکمیتش انسان بودن شههروندان را باور دارد .
سلامتی ، شادی و موفقیت همه دوستان مایه نشاط خواهد بود .

جمعه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۹

روز جهانی وبلاگنویسی

خواستم چیزی بنویسم اما دیدم مهشید بهتر و کاملتر نوشته ، بهمین جهت متن او را بدون کم و کاست می آورم :

در روز جهانی وبلاگ نویسی از چند نفر باید نام ببریم !

از حسین درخشان ، که آغازگر وبلاگ نویسی ایرانی شد.

حسین درخشان به عنوان یک ایرانی ، شخصیت عجیبی دارد. ولی اگر حسین یک ایرانی نبود ، عملکردش چندان عجیب نمی بود.
در سوئد ، وبلاگهایی هستند که با موضوعات مد و روزمره گی آپ دیت می شوند و درآمد بسیار زیادی را هم به جیب نویسندگان خود میریزند. نویسندگان این وبلاگها عمدتا در مورد این که چه رنگی مد است ، چه عطری بهتر است ، امروز قرار است چه کنند و چه بپوشند مینویسند ، و بابت این تبلیغ های نهان ، پول زیادی از کمپانی هایی که لوازمشان تبلیغ میشود دریافت میکنند.

درخشان ، اگر یک جوان غیر ایرانی بود ، مسلما یکی از همین وبلاگ نویسان بود . که برخلاف تصور خیلی ها به نظر من اصلا هم منفی نیست. چون بازار غرب این تقاضا را دارد و عرضه ها را ارج می شمارد.
اما تلاشهایی که درخشان در این راه که وبلاگنویسی بتواند موجبات کسب درآمد شود انجام داد به دو دلیل نتیجه نداد .
اول اینکه وبلاگهای ایرانی چنین پتانسیلی را نداشته و ندارد.
دوم اینکه درخشان که به عنوان یک ایرانی وبلاگ نویس مطرح شد ، نتوانست خود را از سیاست بدور نگاه دارد و با بی پرنسیپی ای که در امر سیاست و پاچه خواری از صاحبان قدرت نشان داد ، این قاط زدن ها ، حتی در وبلاگ انگلیسی اش هم برنامه ریزی های اقتصادی او را تحت شعاع قرار داد.
من میتوانم تصور کنم که اگر درخشان یک جوان غیر ایرانی بود ، یکی از وبلاگهای موفق روزمره نویسی را که در اروپا یا آمریکا یا کانادا نوشته میشود و درآمد و شهرت را به نویسنده ی خود ارزانی داشته اند دارا می بود.
در حقیقت درخشان دارد بهای ایرانی بودن خود را میپردازد. بهایی که بسیاری از ما به شیوه های مختلف پرداخته ایم.

حسین درخشان با موضع گیرهای چپ اندر قیچی و باری به هر جهتی و منفعت طلبانه و کینه توزانه ی خرکی اش بسیاری را برآشفته کرده . اما در زندانی شدنش از او دفاع کردم و میکنم. به خاطر این دفاع از خیلی ها که آزادی عقیده را با " آزادی هم عقیده " اشتباه گرفته اند ناسزا شنیده ام. ولی دفاع از زندانیان عقیدتی (prisoner of conscience ) را حق خود میدانم.
با حسین درخشان هرگز دوستی نداشتم و هرگز از عقایدش و حرفهایش استفاده ای نکرده ام. ولی حسین درخشان حق بزرگی به گردن وبلاگها دارد. و نه تنها برای این که به این دلیل که حسین درخشان یک زندانی عقیدتی است باید از او دفاع کنیم!

یک روز در وبلاگم نوشتم که اگر این مردک رفسنجانی و شرکا هم به خاطر عقیده اش ـ نه به خاطر توبره کشیدن خاک ایران ـ زندانی شود ، از او هم دفاع میکنم . و تمام ناسزاهایی که در این وبلاگ برایم به عنوان کامنت گذاشتند ـ و باور کنید که کم هم نبود ـ نتوانست این حق را از من بگیرد.

هیچ انسانی به خاطر اندیشه اش و نژادش و خواستگاه طبقاتی و اجتماعی اش و شیوه ی زندگی اش و گرایش جنسی اش نباید زندانی شود.
این یکی از حقوق پایه ای در اعلامیه ی جهانی حقوق بشر است. من به این اعلامیه وفادار هستم . مهم نیست حسین درخشان کیست و چیست. و یا حتی در زندان چه میکند یا چه نمیکند. جای حسین هم ـ مثل هزاران زندانی دیگر عقیدتی ـ در زندان نیست.

لازم است از حسین دیگری نام ببرم. حسین رونقی نازنینم که در وبلاگستان به نام بابک خرمدین می شناختیم.

بعد از دستگیری اش ، صدایمان در نیامد چون درصدی را گذاشته بودیم که ندانند چه کسی را اسیر کرده اند. ولی بعد از مدتی نام اصلی او را در روزنامه های دولتی خواندیم و همه متوجه شدند که حکومتیان میدانند که حسین همان بابک است.

امروز ، تویی که با فیلتر شکن به وبلاگ من آمده ای ، شاید از فیلتر شکنی استفاده کرده ای که حسین در شبهای بیدار خوابی اش می ساخته . و این یکی از کارهایی بود که حسین میکرد. حسین یک نابغه است در رابطه با علم الکترونیک و دنیای مجازی. اگر در یکی از کشورهای اروپایی یا آمریکایی زندگی میکرد با درآمد بسیار بالایی مشغول به زندگی و کار بود. اما به خاطر همان علمی که دارد در چهاردیواری انفرادی ماههاست که آفتاب را ندیده.

یکی از سرگرمی های حسین ، فیلم بود. هر وقت آن لاین بودیم از فیلمهایی که به تازگی دیده بود صحبت میکردیم. و فیلمهایی را به هم پیشنهاد میکردیم. و وقتی که از سرعت اینترنت در مورد داون لاد کردن فیلم در سوئد باخبر شد با صورتک گریان مسنجر روبرو شدم.
هر روز آخرین خبرها را از حسین می شد گرفت و می شد مطمئن بود که خبر مستند است. او در همان ایران هم میتوانست با استعدادی که دارد و دم چند تا آخوند و مدیر ریشو را دیدن به رفاهی که خیلی ها خوابش را می بینند دست پیدا کند. ولی زانو زدن در مقابل قدرتمداران رسم حسین نیست.

حسین رونقی ، بابک خرمدین دنیای وبلاگ ها و دنیای مجازی ، یکی از شریفترین و با استعداد ترین جوانان کشور ماست
هیچ دولتی که ذره ای از انسانیت و حقوق شهروندی بهره برده باشد افرادی مثل حسین را در بند نمیکند.

زندانهای ایران اکنون سی سال است که از بهترین و غم خوار ترین و انسان دوست ترین انسانهای این دیار پر و خالی میشود.
برای آزادی تمام زندانیان عقیدتی تلاش کنیم !
------------------------------------
برداشت از وبلاگ زنانه ها

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

عاقبت ، لبخند

مدتها بود که لبخند از من دوری می کرد ، زندگی زهرماری داشتم ، بی حوصله ، کم طاقت ، عصبی ... انگار سایه سیاهی بر همه چیز افتاده بود ، فردایی که نمی آمد و شبی که سحر نداشت ..." سرایم انگار سرای بی کسی بود ، پرنده ها هم از دشت پر ملال من دوری می کردند " .(1)
این وبلاگستان دنیای عجیبی ست ، به قول همسر ناخدا ، فاصله هایی که دیگر فاصله نیست ، غریبه هایی که از هر آشنایی ، آشناترند ....
در همان سالهای اولی که به این دنیا وارد شدم با وبلاگی آشنا شدم که نویسنده اش قلمی اهل درد داشت ، اما از آن دردهایی که نمی شد برایش درمانی آرزو کرد :
از دوست به یادگار دردی دارم
کآن درد به صد هزار درمان ندهم
خیلی صبور بود و خیلی مودب ، فرهیخته و اهل ذوق ... کم کم توسط همان پیامهای وبلاگی با نظرات هم بیشتر آشنا شدیم . مردش را مردی یافتم که مردانه تا آخر خط رفته بود ،همان راهی که من تا نیمه اش ، یار بودم . رهروی مست که " ره " را شرمنده خویش کرده بود .
فهمیدم بانویی ست که مثل من دو دختر دارد و از قضا آنها تقریبا ( یا به قول امروزی ها : تقریبن ) همسن دو دختر من هستند .
دختر بزرگتر ذوق از مادر به ارث برده و از همان نوجوانی به داستان نویسی و شعر روی آورده .چه رقصی می کند قلم در دستان ظریفش و چه فخری می فروشد بر سایر قلمها .
دروغ چرا ، کیف می کردم از این همه ذوق و استعداد ، انگار که دختر خودم می نویسد ، با وجودی که حتی تصویری از آنها نداشته ام اما همیشه احساسی گرم و دلنشین به این خانواده صمیمی همراهم بوده ، ترسیمی زیبا از تصوری شیرین در قلب من نقش بسته ، انگار دخترکم را به نوشته هایش می بینم .
دختر گلم ، موژان عزیزم ، شعری از خود را به من تقدیم نموده تا مرا شرمنده خویش کند . تا پس از مدتها لبخند را با من آشتی دهد ، تا بدانم زندگی جاری ست ، ...
شعر موژان گلم را در اینجا بخوانید :

از طرف موژان تقدیم به عمو فرهاد حیرانی مهربان

--------------------------------------
1. در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال من ، پرنده پر نمی زند

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

کشتی وبلاگستان بی ناخدا شد


ناخدای کشتی وبلاگها
رفت و نامش را همیشه یاد باد

زنده بود و جنگ با بیداد داشت
مرده اش هم دشمن بیداد باد


( شعر از مانی خان گل به مناسبت درگذشت ناخدا میداف )

در برهه ای از زمان که به همه نیروها نیاز ست ، کشتی بی رحم زندگی بار دیگر لنگر انداخت تا اینبار ناخدایش را پیاده کند و یاری از ما جدا سازد و باری از غم بر سینه هایمان بیفزاید .

ناخدای محبوب وبلاگستان هم ما را تنها گذاشت ، گویی غم اسارت وطن بر امیدش به رهایی آن چیره گشت .
پس از تحویل سال ، به رسم هر ساله برای عرض ادب و تبریک سال نو به او زنگ زدم اما پاسخی دریافت نکردم . روز بعد و روزهای بعد هم چنین بود تلاش بی حاصل من . بخود می گفتم حتمن به سفر رفته تا خستگی ناشی از دوره طولانی بیماری و تحمل درد را تسکین بخشد . ده روز گذشت و علیرغم تماس های هروزه تلفنی ، پیامها در وبلاگ و صفحه فیس بوک و ای میلها ، خبری از ناخدایمان نشد .
کم کم نگران شدم که میدانستم محال ست ناخدا پیامی را بی پاسخ بگذارد و هفته ای بگذرد و با هم صحبت نکنیم . حتی در دورانی که در بیمارستان بود هم تماس های ما قطع نمی شد ، اعتیادی بود برای من .
بخود جرات دادم و با موبایلش تماس گرفتم ، در دسترس نبود و ...
نگرانی کاملن بر من چیره شده بود . راهی به ذهن درمانده ام نمی رسید ، بخود گفتم نامه ای به آدرس منزلش می فرستم و ...
امروز برای خروج از منزل آماده شدم اما دیدم پاهایم یاری نمی کند . نمیدانستم درد پاست یا ناله دل ، ماندم تا تشویش با به آتش کشیدن سیگار تسکین دهم . اضطراب چنان بر من سایه افکنده بود که بخود اجازه نمی دادم به هیچ مسئله ای فکر کنم ، تنها منتظر بودم و نگران تا ...
تلفن زنگ زد و همسر همیشه مهربان و صبور( آلمانی ) ناخدا به زبان شیرین فارسی تلخ ترین خبر را داد : حمید ...
مات ماندم ، بی اختیار پرسیدم شوخی می کنید ، بعد بخود آمدم و گفتم حتمن جدی نمی گید .
گفت نه حمید سکته کرد و مرد . خیلی سخته در این خانه ماندن ، دیدم خیلی پیام گذاشتید خواستم خبر بدم ، حالم خوب نیست و ...
درست بعد از آخرین صحبتمان ، بی هم صحبت شده بودم و خود خبر نداشتم . یارمان از دیارمان رفت تا غاصبان وطن شاد شوند که دیگر قلمش رسوایشان نمی کند ، تیغ تیز طنزش چرتشان را پاره و خاطرشان را آشفته نمی سازد .
گویی آسمان هم با حاکمان ست که تنها گل می چیند تا خارها باغها را خارستان کنند .
قلم ناخدا حمید ... (میداف ) گاه به سوی ترسیم خاطراتش می رفت و تصویری شفاف ترسیم می نمود آنچنانکه تصورش برای همه ممکن شود .
گاه با تکیه بر تجارب ارزنده اش ، قلم به تحلیل و تفسیر رویدادها میزد و از آنچه در پس پرده می گذرد ، حجاب برمی گرفت .
اما من بیش از همه شیفته قلم طنز ، بویژه سروده هایش بودم . گاه ساعتها روی سروده هایش صحبت می کردیم و در همان زمان هم فی البداهه ابیاتی دیگر اضافه می نمود .(و نیز اینجا )
مدتها بود که از درد شدید ستون فقرات رنج می برد و تنها روحیه بالای دریانوردیش مانع بود تا بر زمین افتد .هر هفته با هم در تماس بودیم و از لحظه لحظه آنچه بر ما رفته بود سخن می گفتیم .از سیر درمانش و از هراس دائمش که مبادا مجبور شود روزی بر صندلی چرخدار بنشیند که روحیه دریانوردیش با خمودی سازگار نبود .
لعنت بر آسمان که فقط یک آرزویش را برآورده ساخت و قبل از آنکه درد طاقت فرسای کمر او را بر زمین زند ، بال پرواز به او هدیه نمود .
کاش آسمان آرزوهای دیگرش را نیز برآورده می ساخت تا مردم وطنش روی خوش زندگی را نیز ببینند که او همه خوبی ها را برای مردمش آرزو می داشت .
کاش آسمان هم گوشی داشت برای شنیدن دشنامهایمان .
آنچنان از عزم و تلاش خود برای بهبودی سخن می گفت و از تمرینات سخت هر روزه تعریف می کرد که گویی در تمامی دقایق همراهش بودم تا یاد بگیرم برای نیل به هدف چگونه باید سرسختانه با سختی ها مقابله نمود.
از آب درمانی می گفت و شنا . اینکه هر روز در استخر با چه کسانی آشنا می شود و چه می گذرد . برایم جالب بود که در چنین سنی و با چنین دردی چگونه می تواند از فرصتها لذت برد و زندگی را تادیب نماید .
از همه می گفت و دریغ که در این ایام سخت ، هیچگاه نامی از دوستانی نمی برد که نه او ، اما من توقع داشتم تنهایش نگذارند . بیش از همه از حسن درویش پور اسم می برد که با او در تماس بود .
ناخدایمان رفت تا بدانیم کشتی زندگی سرکش ست و امواج بی مهار.
ناخدایمان را خدایمان گرفت تا بی خدایان در بزم خودیها ، خودی نشان دهند.
ناخدایمان هم رفت..... ، به قول همسرش ، راحت شد از درد ، آسوده شد از شنیدن اخبار ناگوار وطن .
ناخدا ، تنها کسی بود که با او خلوتی داشتم ، تنها کسی بود که ساعتها با هم صحبت می کردیم ، تنها کسی بود ... که حالا نیست و نبودش ، تاثیر وجودش را عیان می سازد .

ناخدا در فیس بوک ، می توانید اینجا با او خداحافظی کنید !
-------------------------------------------------
پ . ن .1
ناخدا دوست نداشت نام واقعیش برملا شود مبادا برای نزدیکانش در ایران مشکلی پیش آید . کاش دوستان مراعات نمایند .
پ . ن. 2 :
حدود 15-16 ماه پیش بود که صحبتمان به نیمه های شب کشیده شد . نمیدانم چرا بیکباره از مرگ گفت و اینکه پسورد وبلاگش را نزد همسرش می گذارد تا اگر اتفاقی برایش افتاد در وبلاگش درج کنم تا دیگران خبردار شوند .
به او گفتم ناخدا ، الآن چه وقت این حرفهاست . شما و دریادلی و دریانوردی و صحبت از مرگ ؟!
گفتم حتی اگر خدای نکرده اتفاقی هم بیفتد مطمئن باشید که دوستانتان در وبلاگشهر چنان هنگامه ای برپا می کنند که کس بی خبر نمی ماند .
و دوستانش که همچون خودش با مرام و با معرفتند ، هنوز ساعاتی بیش نیست که متوجه فقدانش شده اند و چنین هنگامه ای برپا کرده اند . ناخدایی چنان باید هم دوستانی چنین داشته باشد ( با تشکر از شهربانو برای لینک ها ) :
پیام همسر ناخدا میداف به وبلاگستان
----------------------------------
سفر ابدی ناخدا حميد ........حسن درویش پور
------------------------------
ناخدا چه زود رفت
........اسد علیمحمدی
------------------------------
کاپیتان وبلاگشهر و طوفان مرگ ........عبدالقادر بلوچ

----------------------------
سفر ابدی ناخدا ........سام الدین ضیایی
----------------------------

ناخدا میداف وبلاکستان درگذشت
........ شهربانو
----------------------------
کاپیتان وبلاگستان جایت سبز و روانت شاد ........دختر همسایه

---------------------------

عجب رسمیه رسم زمونه ........ملاحسنی

------------------------------

میداف به منزل مقصود رسید ........ورجاوند

--------------------------

خدا حافظ کاپیتان . . . ........حسین ( امیریه)

-----------------------------
با کمال تاسف ناخدا از میان ما رفت ! ........ مینو صابری ( آونگ خاطره های ما )

-----------------------------
موج رنج ها ناخدا میداف را برد ........پولاد همایونی ( سیپریسک )
----------------------------
در سوک دوست، جای خالی میداف ........ محمد افراسیابی ( عمو اروند )

------------------------

ناخدا از آستانه گذشت ........علیرضا ( پارسا نوشت )
---------------------------
دست از سکان کشیده ، مست خواب جاودانه ........آشپزباشی
--------------------------

خواب از چشمانم پرید! ........حسن آقا

------------------------

ناخدا میداف اف اف اف ........مانی خان ( منصور خورسندی )

----------------------

یشت دریا ها ........ سام الدین ضیایی

---------------------

« حیف » ........ پرویز فرقانی ( نق نقو )

----------------------

کنون که می​​روی ای یار خدا ترا نگه​​دار ........هاله ( سرزمین آفتاب )

------------------------
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر! ........مسعود برجیان ( پیام ایرانیان )
------------------------
ناخدا ، خدا بهمراهت ........ کریم پورحمزاوی ( آینده ما )
------------------------
خالو جونی ........کلموک آقا
-------------------------
وب لاگ ها در سوگ ناخدا میداف ........گیگا ایران
-------------------------
بلاگ نیوز در سوگ
........ بلاگ نیوز
-------------------------
چند یادداشت به یاد ناخدای وبلاگستان
سی میل
-------------------------
در سوگ ناخدای وبلاگستان ........مهران مهرافشان
-----------------------
آنکه دلش دریا بود........ آیه های وبلاگی
-----------------------
یک وبلاگنویس دیگر ، دیگر نمی نویسد
........عبداللطیف عبادی
-----------------------
تسلیت ........ انار ( انارک خانم )
-----------------------
وداع با یکی از اهالی عزیز وبلاگستان ........متتی
------------------------
میداف و من، بخش یکم
........محمود افراسیابی ( عمو اروند )
---------------------
یادداشتی برای محمّد درویش از سوی ناخدایی که دیگر نیست! ........محمد درویش ( مهر بیابان زایی )
-----------------------
آن ناخدای بزرگ..
........از روزها
-----------------------

ناخدای وبلاگستان به سمت ساحل آرامش شِراع درکشید ........ف.م.سخن

---------------------
موج رنج ها ناخدا میداف را برد ........نیوز ایران
--------------------
کشتی وبلاگستان بی ناخدا شد ........پارس دیلی نیوز
--------------------
ناخدا حمید ... ، صاحب وبلاگ میداف درگذشت ........ بابک
------------------
ناخدا میداف چرا رفتی؟!........ زیتون
------------------
شاتسی؛ فانوس خانه‌ی ناخدا را روشن نگاه داشت مینو صابری ( آونگ خاطره های ما )
----------------------
صفحه بالاترین در بزرگداشت ناخدا میداف
........ بالاترین
-----------------------

قطره اشکی بر مزار ناخدا
........ مهدی شفیعی ( دیلمی یل )
--------------------------
ناخدا حمید میداف........ طاها بذری
-------------------------
تسلیت به خانواده بزرگ وبلاگ‌نویسان........ ف . م . سخن ( گویا نیوز )
--------------------------
برنامه ویژه تلویزیون ایرانیان برلین در بزرگداشت ناخدا حمید میداف
........ تلویزیون ایرانیان برلین
-------------------------
بدرود کاپیتان
........ ف .م. سخن
---------------------------
دست و دل به نوشتن نمی​​رود ........هاله ( سرزمین آفتاب )
---------------------------
از ناخدا تا نادره . . .
........ حسین ( امیریه )
-------------------------

خداحافظ کاپیتان عبدالقادر بلوچ

-------------------------
حمید و میداف‌اش... مجید زهری

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸

خونه تکونی !

با راهنمایی دوست عزیزم ، کریم پورحمزاوی ( وبلاگ آینده ما ) ، تصمیم گرفتم قالب وبلاگ را عوض کنم بلکه از شر بلاگرولینگ راحت بشم ، که شدم !
دوستان عزیزی که نام وبلاگشان در پیوندها دیده نمی شود ، محبت کنند و اطلاع دهند ، من دسترسی به پیوندهای قبلی را ندارم و بسیاری از وبلاگها در لیست جدید به چشم نمی خورند که امیدوارم با لطف دوستان اضافه شوند .

یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶

نه قم خوبه نه کاشون !

دعوای مهدی خلج و حسین درخشان داره به جاهای جالبی میرسه !

حسین درخشان که در دفاع از جمهوری اسلامی ترمز بریده بود حالا

دچار همان مشکلی شده که خودش و نظام مورد علاقه اش برای

دیگران فراهم میکرد.

به قولی :

بهرام که گور میگرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت !

من نه از خلجی خوشم میاد و نه از درخشان ، یعنی معتقدم سگ زرد

برادر شغاله اما ذکر یک نکته لازمه ،

روشی که حسین درخشان و مهدی خلجی دنبال کرده و میکنند تنها بازگو

کننده این مطلب ست که هر دو نفرشان هیچ اعتقادی به آزادی بیان ندارند.

تصور میکنم اگر به این دو شازده فضای لازم برای بیان عقایدشان داده شود

خودشان بهتر از هر کسی خود را رسوا میکنند .

تا وقتی تحمل نظر مخالفین خود را نداشته باشیم آش همان ست و کاسه همین !

Free counter and web stats