000

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

هلو در گلو

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی

تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی

دختری پریشان به نیروی انتظامی مراجعه میکند که مرا تعدادی از اراذل و اوباشی

که هنوز موفق به شناسایی آنها نشده اید ،ربودند اما قبل از اجرای هرگونه مراسم

سکسی اعتراف به سبک بازجویی های وزارت اطلاعات ،موفق به فرار شدم و حالا

آمده ام تا شکایت کنم.

نیروی پلیس ضمن امداد از دانشمندان ۱۶ ساله هسته ای از دختر بخت برگشته

خواستند تا در (به قول سرکار استوار صمد آقا ) پلتیک پلیس نقش طعمه را ایفا کند

و بدینوسیله نیروی انتظامی همیشه در صحنه ، متجاوزین را در محل وقوع جرم

دستگیر نماید.

تمام برنامه ها از قبل آماده میشود و دختر طبق نقشه پلیس سر راه اراذل قرار میگیرد

، جوانان شرور مطابق انتظار پلیس میآیند و دختر را مقابل چشم ماموران پلیس میربایند

و اینبار کاملا از حجالت دختر بی نوا در میآیند.

نیروی انتظامی دست از پا دراز تر به مقر خود برمیگردد ، چرا؟؟

به یک دلیل ساده ، آقایان فراموش کرده بود برای تعقیب متجاوزین ، ماشین به همراه

داشته باشند و از آنجا که پلیس با پوتین نمیتوان بدنبال ماشین دوید ، نرم نرمک

بازگشتند و احتمالا سر راه خود بستنی هم میل نمودند تا خشم و غضب فروکش کند.

پیشنهادات تقویم تبعید :

۱. به جای مدال لیاقت ، نشان حماقت بر سینه ماموران پلیس بزنند .

۲. جوانان شرور و اراذل ، ضمن ارسال کارت پستال برای پلیس ، از همکاری صمیمانه

آنها در قرار دادن هلو در گلویشان ، تشکر نمایند.

۳. احتمالا فرمانده محترم نیروی انتظامی خواهد گفت در صورتی که این اوباش بجای

فرار با ماشین ، همچون بد حجابان ، آرام و مطیع به فرمان پلیس گوش میداند ، هیچ

اتفاقی نمی افتاد فلذا مقصر همان اوباش هستند.

۴.آخرین خبر اینکه ، برادر این دختر نگونبخت ، خواهر پلیس را به همانی حواله میداد که

بر سر خواهرش آمده بود .

اصل خبر در اینجا.

۲ نظر:

مانی خان گفت...

مامور های انتظامی حق و حسابشان رسیده بوده برادر دختر خبر نداشته

رهگذر گفت...

فرهاد عزیز

باری ز قرار گفته بودی
دستان نظام شسته بودی
بر دامن آن حلاوه دختر
نیروی پلیس خفته بودی!

Free counter and web stats